یاس ها شاهد بودند ماهی های قرمز و سبزه ها نیز...
همین امروز به خود قول دادم که هیچ وقت بی یاد تو نباشم و هرگز نام تو را از اولین برگ دفترم
پاک نکنم....
اگر دفترها نباشند...اگر کلمه ها و مدادها نباشند ، در خود فرو می ریزم...می شکنم...
اما نمی میرم...
مثل آینه ای که هزار تکه می شود... اما هر تکه اش هنوز آینه است و می تواند هر چند کوچک
و ناچیز خورشید را منعکس کند...
اگر نام تو نباشد ، اگر تو را _ حتی از دور دست ترین نقطه ی دنیــــا_ احسـاس نکنم
و عطر حرف هایت مشامم را ننوازد می میرم...
بدون کلمه ها می توانم زندگی کنم،اما زندگی بدون تو یک مرگ غریب است...
اگر کلمه ها نباشند می توانم حرف دلم را نقاشی کنم،اما اگر تو نباشی
همه ی شمع ها یکبـاره خاموش می شوند و همه ی شاعران سکوت می کنند...
دلم را به یاد تو با دریـا و آرزوهای سبز آمیخته ام...
کاش یک تکه ابر بودم؛ فارغ از کلمه و حرف و صوت... سپس هر وقت دلم برایت تنگ می شد ،
باران می شدم و بر سر و رویت می باریدم...
چقدر زیبــا گفته است بودا:
اشک هایی که آدمی در این گردونه ی حیات ریخته است از آب همه ی اقیـانوس ها بیشتر است
کاش قسمتی از یک اقیـانوس بودم و هر نیمروز با آفتاب داغ نگاهت به ابرها می رسیدم
و هر شب به اتفاق باران های عاشق از ناودان خانه ات سرازیر می شدم...
کاش فقط برای تو می خواندم...