|
قصه های بی کسی ام را من بعد با تو می گویم...
گریه های شبا نه ام را من بعد با تو می کنم....
افسوس های دردناکم را من بعد با تو می خورم....
ای کاش تو هم مثل او غربت لحظه هایم را باور کنی...
ای کاش تو هم مثل او پاکییه چشمهایم را باور کنی...
چشمهایی که روزی مال او بود و حالا...
بگذریم .... دارم با تو سخن می گویم...
دارم با تو می گویم که تو هم قلب نشکنی
دارم با تو می گویم که تو هم عهد نشکنی
این چشمها ... این لبها ... این دستها ...
دیگر طاقت گریستن...خیس شدن... و تنها ماندن را ندارد...
تو را خواستم که دوباره پناهگاه شانه های لرزان و هق هق های شبانه ام باشی...
میدانم که می فهمی...
تو فقط یک کاغذ سفید .......یا یک فضا نیستی...
تو شرح درد عمر منی...
مونس اشک های من...

|