|
آیا فرصت می شود آسمان را ستاره به ستاره بخوانم؟
آیا می توانم به دیدار همه ی دشت ها بروم و بال همه ی کبوتر ها را لمس کنم؟
آیا می توانم پای حرف درختی که بهترین دوست چشمه است، بنشینم
و با شیطنت سنگریزه ای را به داخل آب پرتاب کنم؟
آیا می توانم گفتگوی آبی باران و ناودان را بشنوم؟
شب چه تـیره است وقتی همه ی شمع هایت را گم کرده ای
و فانوس های شکسته را سال هاست که از یاد برده ای.
چقدر تنـهایی دلگیر و زمینی می شود وقتی اتاقت از عطر دوست خالیست
و هیچ کدام ار لبخندهای او را بر دیوار روبرو قاب نکرده ای.
روزها چه سرد و دلگیر است وقتی خورشید دست تو بر من نمی تابد
و از گل های مریمی که برایم آورده ای جامه ای برای خود مهیا نساخته ام.
خدا این همه گل های رنگارنگ را آفریده است تا من هر روز هدیه ای برای تو داشته باشم.
نمی دانی چه پروانه هایی در قلبم بی تابی می کنند...
نمی دانی چه شوقی دارم برای این که دوباره متولد شوم
و این بار نه دیواری باشد و نه قفسی و نه پرچینی که مرا پشت باغ ها متوقف کند
و برای دیدن نیازی به پنجره نباشد...
من تو را سبز ببینم و برگ ها را آبی و جاده ها را بنفش و خاطره ها را فیروزه ای...
من از فرشته ی مرگ نمی ترسم، اما اگر بیاید و چراغ روحم را برای همیشه خاموش کند،
اگر بیاید و مرا با خود به نا کجاهای تاریک و دهشتناک ببرد ،
اگر بیاید و مرا ساکن دهلیزهای سوت و کور کند ،
و مرا به جایی ببرد که از عطر سبزه و گل تهی باشد و صدای امواج رودها و دریاها در آن نپیچد،
این حسرت و افسوس روح فرسا با من خواهد بود که صدای قلب تو دیگر به گوش نمی رسد
و نگاه پر مهر تو شمعدانی هایی را که روی طاقچه ی آرزوهایم گذاشته ام، روشن نمی کند...
من از فرشته ی مرگ نمی ترسم، من از این که فرصت نکنم همه ی
شعرهایم را برای تو بخوانم،می ترسم...
دوست دارم هر چه زودتر آسمانی را که پر از خداست در آغوش بگیرم
من از این که نتوانم تا آخر به موسیقی تو گوش کنم، می ترسم...
من از این که نتوانم آخرین دسته گل سرخ را برای تو بچینم، می ترسم...
|