|
ای مرغ ماهتــاب من
زندانی دیار شب جاودانی ام
یک روز از دریچـه ی زندان من بتـاب!
می خواستم به دامن این دشت
در دامن نسیم سحر، غنچه وا کنم
با دست های بر شده تا آسمان پاک
خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم
گنجشک ها به شانه من نغمه سر دهند
سر سبز و استوار
گل افشان و سر بلند
این دشت خشک غمـــزده را با صفا کنم
ای مرغ آفتاب
از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد
دست نسیم؛ با تن من آشنا نشد
گنجشک ها؛ دگر نگذشتند از این دیار
آن برگ های رنگین، پژمرده در غبـار
این دشت خشک غمگین، افسرده بی بهـــار
گنجشک پر شکسته باغ محبتم
تا کی در این بیابان؛ سر زیر پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمن زارهای دور
شاید به یک درخت رسم ، نغمه سر دهم
من بی قرار و تشنه پروازم، تا خود کجا رسم به هم آوازم
از ما بگو : کجـاست؟
آنجا که زیر بال تو در عالم وجود
یکـدم به کـام دل
بالـی توان گشـود
شعــری توان سـرود

|