|
در جایی مرغان همه پر نغمه اند
و تنها پیچک شوق، قصه می خواند
آنجا همه چیز ساده است، اندیشه
ساده تر
آنجا که گردش ماهی، اندوه را در خود
جای نهاده؛
آنجا محو می شویم،
با این احساس که ما جدا افتاده ایم
شاید جایی، ساقه آخرین درخت میوه را
از دور ببینم
تنها باید خواست
آفتاب، سکوت را به هم پیوست وما
« ما » شدیم.
ظلمت پایان یافت. ابری رسید وما به
هم رسیدیم
آنجا مرا صدا بزن از تنگنای زمان،
با این احساس که ما جدا افتاده ایم...
|