|
دیدگانم همه لبریز از اشک
بغض هم راه گلو را بسته
کاش ابر دل من نیز چنان ابر بهار
لحظه ای می بارید، گرد غم را می شست.
کاش اشک چشمم،
همچو آیینه همی پاک و زلال،
بود تا می دیدم
جلوه روشنی از زندگی فردا را
که چه سان خواهم بود ؟ به کجا خواهم رفت ؟
کاش من می دیدم
روح انسانیت و معرفت و ایمان را
آخرین نقطه پرواز کجاست ؟
ولی افسوس که این بند تعلق بسته است، پر پرواز مرا
گر رهایش نکنم
زندگانی گذرد چون شب زندانی ها، تیره و تار و سیاه
من و دل نیز دو زندانی این زندانیم
باید این رشته ز سر حلقه دنیا گسلیم
تار و پود علایق بدریم
با روانی آرام و دلی شاد،به معراج رویم
کام دل بر گیریم
جامه شک بدریم
جام صبحهای یقین سر بکشیم
مست از لذت دیدار شویم
ولی افسوس ز این سلسله بند که پولادین است!
بارها سنگین است!
وای از بار گناه! وای از بار گناه!
باید از لجه دریای فرودین بر جست
باید این سلسله در هم بشکست
باید این بار، سبک بنماییم
کوله باری ز صفا، عشق فراهم آریم!
تا سبک باشد و پرواز میسر گردد!
تا سبک باشد و پرواز میسر گردد!
|