تبليغاتX
مثـل هیـچ کس

 

 

مثـل هیـچ کس

وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن ××× معنی آوازم این بود ته بن بست داد کشیدن

           
   
  چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم...

 

 چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟

 

 چرا از کنار گندمها و گلها  بی هیچ نگاه و سلامی عبور کنیم؟

 

 با این همه باران پیاپی و ابرهای سرشار چرا تشنه بمانیم؟

 

 چرا برای گنجشک هایی که از سفر آمده اند، بوسه ای نفرستیم؟

 

 چرا بر لبه آسمان ننشینیم و عبور فرشتگان را از کنار بهشت نبینیم؟

 

 به ساعت سفیدی که به دیوار تکیه داده نگاه کن!

 

 می خواهد با تو حرف بزند، عقربه هایش برایت دست تکان می دهند

و تو را به سوی فردا دعوت می کنند.

 

راستی ، فردا چه نزدیک است!

 

اگر یک بار دیگر فرصت داشته باشم به کوچه های دیروز بروم، کنار خانه تو می ایستم و نامت را

به همه دیوارهای سنگی یاد می دهم.

 

چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟

 

پروانه ها و پنجره ها به ما می گویند که باید همواره شعر دوست داشتن را بسراییم.

 

من تو را دوست دارم و می دانم هر روز که لیموزاران و بلوطها از خواب بیدار می شوند،

سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است، به تو می رسانند.

 

من تو را دوست دارم و صبح و شب تصویر تو را روی برگهایی که در بهار زندگی می کنند، می بینم.

 

من خوب می دانم که آسمان و زمین دوست داشتن و عشق ورزیدن را از تو آموخته اند.

 

از تو عاشق تر کسی را سراغ ندارم.

 

افسوس که گاهی سنگم و گاهی شبنم، گاه آنقدر از تو دور می شوم که هیچ قاصدکی نمی تواند پیامت را به من برساند

 

و گاه آنقدر به تو نزدیکم که واژه هایی را که در قلبت زندگی می کنند، می بینم.

 

ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است، حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته باشی، هرگز از تو جدا نخواهم شد.

 

 

2   به قلم ... | 

  چرا...

 

                                              چرا چشمه چشمانم خشک شده است؟

 

                                             اشک، همیشه دردهایم را تسکین می داد.

 

                                       اما چرا این روزها با من به لجاجت برخاسته است.

 

                                                دلم هوای گریه کرده است، اما...

 

 

 

 

2   به قلم ... | 

  خیال...

 

  دیشب به یادت دریای دلواپسی هایم را غزل غزل گریستم.

 

  اینک آکنده از بغضی نا شکفته با دلتنگی هایم شعر می سرایم.

 

  تو در چشمان مهتابی کدامین ستاره خفته ای که حتی یک لحظه به دنیای رویاهام سرک نمی کشی؟

 

  تو در کدامین سرزمین خانه کرده ای که فریاد بلند دردهایم را نمی شنوی؟

 

  ای خسته از تکرار، تنها دلخوشی ام تکرار لحظه هایی است که در این سراب سوخته با خیالش

 

   زنده مانده ام.

 

2   به قلم ... | 

  عاشقانه...

 

 فکر می کنم که عشق یک پرنده است

 یک گل است

 یک ترانه است

 یا که خنده های کودکانه است

 هر چه هست، جاودانه است...

 فکر می کنم که عشق مذهب است

 آب و نان و باد و خاک و خانه نیست

 مکتب است...

 عشق مرگ نیست

 زندگی است

 سخت نیست

 عین سادگی است

 عشق، عاشقانه های باد و گندم است

 اولین پناهگاه کودکی

 آخرین پناهگاه آدم است

 روی برگ سرخ لاله های نو شکفته در سپیده دم

 همچو شبنم است

 یا مسیح در درون مریم است

 یا مسیح در درون مریم است

 

2   به قلم ... | 

  دیار آشنایی...

 

 در کوچه باغ محبت به انتظار طلوع عشقی مبهم در سایه بید سپید روشنایی چشم در افق دوخته بودم

 

 انتظار.. انتظار.. انتظار...

 

 لحظه ها در پی هم می گذشتند ولی عشق هرگز طلوع نکرد.

 

 نا امیدی سراسر وجودم را فرا گرفته بود

 

 وقتی که تصمیم گرفتم به دیار دیگری سفر کنم، در همان هنگام که پشت به افق شروع به حرکت کردم

 

 ناگاه در پشتم احساس گرمای لذتبخشی نمودم جلویم از نور پشتم روشن شده بود

 

 با تعجب به عقب روی بر گرداندم ناگاه...

 

 ناگاه دیدم منبعی نورانی دست بر شانه ام گذاشته

 

 همان کسی بود که مدت ها انتظارش را می کشیدم.

 

 آری منبعی از عشق، محبت، وفا، صمیمیت، مهربانی، به سویم آمد و به تنهایی من پایان داد.

 

 بعد از آن دستم را با مهربانی گرفت و به سوی دیار آشنایی روانه شدیم.

 

 آری ای مهربانم تو آن کسی هستی که به انتظارت بودم و حال که تازه پیدایت کرده ام باید تو را رهـا سازم.

 

2   به قلم ... | 

  باران...

  

 بغض هایم را

 

                 به ابرها می دهم

 

                                         و قلبم را

 از نام تو

                                                    

              پر می کنم

 

                            باران که ببارد

 

 آواز قلبم

 

             شنیدنی است...

                                                                                                                              

                                                                         

باران

  

 

 

2   به قلم ... | 

  چاه...

 

  پسر زیر درختی نشسته و غرق در اندیشه فرداهایش بود.

  طرحی از آینده زیبا وموفقیت آمیز راترسیم کرد ولبخندی از رضایت بر لبش نقش بست.

  گروهی از جوانان اورا درنزدیکی خود دیدند.

  دورش حلقه زدند و با نگاهشان به یکدیگر فهماندند که او آدم است.

  موجودی پاک ،یکی با چشم به دیگران فهماند  که وقتش است.

  دست به کار شوید.

  آنها دست وپای پسر را گرفتند وبه طرف چاه بردند.

  او هر چه فریاد کرد در دل سیاهشان اثری نکرد .

  آنها او را با سر به اعماق چاه اعتیاد انداختند

   وبا صدای بلند خندیدند.

مرگ جوان

  

2   به قلم ... | 


   

This Template Designed by: Irhut Blog. All rights reserved.

   


New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ