|
این روزها تو را در چشم های زیادی می بینم.نشسته ای توی دل چشم آدم های دوروبرم و هر وقت نگاهت می کنم، به رویم لبخند می زنی.
انگار صدایم می کنی تا بیایم پیشت.شاید هم می خواهی به یادم بیاوری که توی دل من هم جا هست، جا می تواند باشد،برای آمدن تو،برای حضور تو؛
شاید هم می خواهی بگویی که دل تو هم برای من تنگ می شود؛ شاید...
این شب ها بوی تو همه جا در هوا پیچیده است.
دم غروب از هر کوچه و خیابانی که می گذرم، عطر نام تو را می شنوم، رد تو را می بینم.
این بو را تا آخر شب می ریزم توی ریه هایم و دلم می خواهد آن را نگه دارم،آن را ذخیره کنم.
شاید فکر می کنم، این عطر را من همیشه نمی توانم پیدا کنم؛
شاید این شب ها را همیشه نمی توانم داشته باشم؛ شاید...
این روزها و این شب ها هر چه جلوتر می روم، بیش تر دلم برای تو تنگ می شود.
بیش تر دلم می خواهد تو را تماشا کنم، تو را صدا بزنم، کنار تو بنشینم،با تو حرف بزنم و به
حرف هایت گوش کنم.
دلم می خواهد با تو تنها باشم، دور از همه چشم ها.
و دیگر اصلا برایم مهم نیست که دیگران درباره ما چه فکر می کنند.
شاید فقط دلم می خواهد باز هم تو را دوست داشته باشم؛
شاید فقط می خواهم باز هم با هم دوست باشیم؛
شاید فقط می خواهم باز هم مرا دوست داشته باشی؛شاید...
***
این لحظه ها شاید ماندنی ترین لحظه های عمر من باشند.
عمرا اگر کسی بتواند لذتی مثل لذت این لحظه ها به من بچشاند.
عمرا اگر کسی بتواند این لحظه ها را از خاطرم ببرد.
امشب تو صدایم زدی
امشب به حرف های دلم جواب دادی
امشب به من نشان دادی که چه قدر دوستم داری، چه قدر دوستم داری،
چه قدر دوستم داری...
و حالا فقط می خواهم این لحظه ها تا ابد تکثیر شوند و بی خیال همه ی آن هایی هم که جور دیگری درباره ی ما
فکر می کنند؛
وقتی فقط من و تو هستیم هزار بار به تو بگویم:
خدایا ! دوستت دارم. خدایا...
|