تبليغاتX
مثـل هیـچ کس

 

 

مثـل هیـچ کس

وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن ××× معنی آوازم این بود ته بن بست داد کشیدن

           
   
  در فصل بهار...
 

در فصل بهار

    آیینه ذهنم میزبان

چه غربت هول انگیزی خواهد بود

    اگر چه از عشق من

         تصویر روشنی از تو

در مسیر چشمهایم نباشد.

روزها پی در پی می گذرند.بهاری دیگر آمد و رفت ولی تو هنوز نیامده ای در غروب دلگیر هر جمعه با دسته گلی از شقایق به نشان صبر و امید چشم انتظار طلوع تو می نشینم.

بیش از این ما را در این وادی انتظار وا مگذار...

 

سلام دوستان

 سال نو مبارک و تعطیلات خوش بگذره

 

 

2   به قلم ... | 

  شب بی تو...

 

 

شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت.

شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش برگرده زمین است.

شب بی تو یک حرف بیهوده در دفتر زمان است.

شب بی تو یک اندوه تبدار و تاریک است، یک خاطره ی غم انگیز و متروک.

شب بی تو یک قصه ی ملال آور و تکراری است که حتی اگر شهرزاد آن را بازگوید، به دل نمی نشیند.

شب بی تو یک برکه ی کدر و خاموش است که از پیچ و تاب محروم مانده است.

شب بی تو یک غریبه ی سیاهپوش است که در هیچ خانه ای راه ندارد و همه ی پنجره ها به روی او بسته است.

شب بی تو یک شعر نا موزون و مهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند.

شب بی تو یک کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلک ها می گذرد و خاب شیرین را می آشوبد.

شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است.

اما شب با تو یک کاغذ نا نوشته و سپید است که ستارگان مشق هایشان را بر آن می نویسند.

شب با تو یک تالار مواج است که از درهای بادام و بلوط می گذرد و به دروازه ی صبح می رسد.

شب با تو یک شعر نجیب عاشقانه است؛ همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند و فرهاد در بیستون به تیشه اش می آموخت.

شب با تو یک آیینه ی زیباست که فرشتگان گیسوان ازلی خود را در ان می بافند.

شب با تو یک باغ معلق در آسمان است که پیچک های عشق از همه سوی آن سر برآورده اند.

شب با تو یک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سرچشمه می گیرد و در کوچه های افسانه ای دیدار جاری می شوند.

شب با تو یک خوشبختی ادامه دار است که مرا از کناره ی سخت و گنگ زندگی جدا می کند و به نیزارهای روشن و مترنم باران می برد.

 

 

2   به قلم ... | 

  مرا بپرس...

 

 

مرا بپرس از غروب یا طلوع

مرا از قناری بپرس که قفس را می خواند و

تنهایی را

مرا از رهگذری که نجوا کنان می گذرد

مرا از تیرگی بی ستاره

مرا از تک چراغی که کوچه شور بخت را

روشن می کند

مرا بپرس

از طلوع یا غروب...

 

 

 

2   به قلم ... | 

  ای دیدار تو بزرگترین آرزویم...

 

 

ای دیدار تو بزرگترین آرزویم

 

 

گاهی نوشتن سخت می شود و از تو نوشتن سخت تر.

کوه ها،درختان،بادهاو دریاها چگونه تو را می نویسند؟

آن شب پره ی تنها چگونه صدایش را به گوش تو می رساند؟

آن یاس نورانی چگونه عطرش را به خانه ی تو می فرستد؟

من هر وقت دلم می گیرد، با تو حرف می زنم.وقتی سیب ها دلشان می گیرد، با تو حرف می زنند؟

آیا برگ ها می توانند برایت آواز بخوانند؟ من از سنگ ها و برگ ها و دریاها برترم، چون دلم برایت تنگ

 می شود و می توانم در فراق تو گریه کنم.

کاش به جای خاک از کلمه آفریده می شدم و سراپا شعری بودم در ستایش تو. اگر میوه ها فقط یک لحظه به جای من بودند و عشق تو را لمس می کردند، از عطر خود جدا می شدند.

نه برایم نامه می نویسی و نه با من حرف می زنی، اما در متن نفس هایم حضور داری و رنگ زیبای تو در خطوط دفترم نشسته است. نیمه شب ها با قطرات بارانی که اهل گیلانند از ناودان دلتنگیم سرازیر می شوی.

هر غروب تو را در ابرهایی که گریه را کشف کردند، می بینم و هر صبح تو را در پیچ و تاب گرم آفتاب حس

 می کنم. کاش درختی بودم در بهشت و همه ی پیامبرانت در سایه سارم می نشستند و سرود می خواندند.

کاش می توانستم دلم را در کهکشانی ناشناخته رها کنم. وقتی با تو حرف می زنم، همه ی کلمه ها سکوت می کنند. وقتی به تو نگاه می کنم، همه ی خورشیدها تاریک می شوند.

ای دیدار تو بزرگترین آرزویم!

 

 

 

2   به قلم ... | 

  و بعد از رفتنت...

 

 

و بعد از رفتنت

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی،ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید،با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا،شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا،تا کی،برای چه،

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

2   به قلم ... | 

  قلب شکسته...

 

 

 

هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی حداقل من یادش دادم وقتی شکست لبه تیزش دست اون کسی را که شکستش نبره ...

 

 

2   به قلم ... | 

  وقتی...
 

 

وقتی خدا به تو میگه باشه، به تو همون چیزی رو میده که تو می خوای

وقتی به تو میگه نه، به تو یه چیز بهتر میده

و وقتی بهت میگه صبر کن در تدارک بهترین چیز برای توست

 

 

 

2   به قلم ... | 

  اگر...

 

 

اگر تمام آن همه را دیدیم و شنیدیم

اگر لب فرو بستیم و نفس هم بر نیاوردیم

اگر دست و دل زخمی از این همه نگفته و درشت شنیده،

بی زخمه ماند

و حرفی،سخنی،کلامی و سلامی نگفتیم

گمان مبر،که آن همه درست بود و قبول داشتیم

که قبول داشتن و نداشتن ما،

گره ای از کارفروبسته نمی گشاید

تنها،حرمت گذاشتیم

خون دل خوردیم

و سینه را از آهی پر از خون انباشتیم

تا شاید یک روز،یک موسم

که می دانیم خیلی هم دور نیست

از دست و دلی که نا رفیق بود،بگوییم

بگوییم که می توان مثل هیچ کس نبود و باشیم

 

 

 

2   به قلم ... | 

  دلتنگی...

 

 

اون پرنده تو بودی...

پیرهن ابر و درید

رفت و گم شد تو غرور

رفت و از همه برید

اونی که روی عاشقی طرح دلتنگی کشید

جفت پر شکستشو

توی تنهایی ندید...

من اون پرنده ام گنگ و خسته

هر پر پاکم روی یه سنگ

هر یه پری که رخت تو بود

حالا واسه خاک رختی قشنگ...

 

 

2   به قلم ... | 

  روزی با خدا

 

 

 

 

روزی با خدا در ساحل زندگی قدم می زدم من از خدا پرسیدم : خدایا شما می گویی که هیچ وقت بندگانت را

 

 در هیچ شرایطی تنها نمی گذاری خدا گفت: آری فرزندم همین طور است و من گفتم: ولی من در سخت ترین

 

 شرایط و مشکل ترین زمان ها تنها بوده ام خدا گفت: از کجا می دانی فرزندم و من گفتم: از آنجایی که تنها

 

یک جای پا بر ساحل وجود دارد خدا لبخندی زد و گفت: این من بودم که تو را در آن زمان به دوش می گرفتم

 

 و می بردم به همین دلیل است که تو فقط یک جای پا بر ساحل می بینی.

Bouquet

 

  

 

 



2   به قلم ... | 

  زندگی...
 

 

          بـرای اینـکه خـوب زندگی کنی باید خــودت را بالای زنــدگی نگـاه داری

 

          پس بیاموز که همیشه بالا روی و بیاموز که همیشه به پایین نگاه کنی.......

 

 

 

 

2   به قلم ... | 

  کاش...

 

 

 

كاش در دهكده عشق فراواني بود...توي بازار صداقت كمي ارزاني بود

 

كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم...مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

 

كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب...روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

 

كاش دريا كمي از درد خودش كم ميكرد...قرض ميداد به ما هر چه پريشاني بود

 

كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم...رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

 

مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست...كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود

 

چه قدر شعر نوشتيم براي باران...غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود

 

كاش سهراب نميرفت به اين زوديها...دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود

 

كاش دلها پر افسانه نيما ميشد...و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

 

كاش اسم همه دختركان اينجا بود...نام گل هاي پر از شبنم ايراني بود

 

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر...غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

 

كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها...غرق هر چيز كه ميخواهي و ميداني بود

 

دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم...راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

 

 

2   به قلم ... | 

  تقدیم به شادمهر عقیلی

 


من همون ترانه سازم , آبی نغمه سازم
نغمه های شرقی رو , واسه دلها می نوازم

نغمه های بی کسیمو , تو شب برهنه خوندم
باحضور سرد سایه , تو حصار سایه موندم

تو گلوم بغض سکوته , اما لبریز ترانه م
حتی با سکوت تلخم , تا همیشه جاودانه م

من ستاره یی غمینم , توی آسمون رویا
می خونم قصه ی هجرت , تو خزون آرزوها

من مسافری غریبم , توی جاده های حسرت
کوله بار یه سکوته , تو مسیر سرد غربت

من پر از ترانه بودم , پر نغمه های شرقی
من همون ترانه خونم , تو دلم نوای شرقی

خالق مسافرم من , مونسم بهارمن بود
پرپروازمو وا کرد , نغمه ی قسمت و معبود

2   به قلم ... | 

  اولین سلام
سلامسلامسلام۱۰۰ تا سلام به دوستای گلم

این هم اولین سلام من به دوستان جدید

من یعنی مهسا خانوم گل این وبلاگ رو ساختم تا از تنهایی در بیام

دوستای گلم منتظرتون هستم با دسته گلهایی که برام می فرستید من رو خوشحال کنید

خوش باشید

2   به قلم ... | 


   

This Template Designed by: Irhut Blog. All rights reserved.

   


New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ